آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوکش کجه!!  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388

 الان توی ذهن من فقط یه مرغه که نوکش کجه! خوب ا زون مزخرفاتی که تا همین چند هفته قبل تو ذهنم بود و منو وادار کرد که اون دو پست حذف شدهٔ قبلی‌ رو بنویسم که بهتره!  

 

 

 

جریان مرغه هم از اینجا شروع شد که نمیدونم داشتم روی اینترنت دنبال خواص انجیر می‌گشتم یا داشتم یکی‌ از این کتاب‌ای شاخ و  دم دار تاریخی‌ رو می‌خوندم که یکهو چشم خورد به این ضرب‌المثل: مرغی که انجیر میخوره نوکش کجه! منم از قضای‌ روزگار همون موقع انجیر توی دهنم بود و برای اینکه از کاج نبودن چیزم (دهنم دیگه بابا چقدر منحرفی تو!) مطمئن بشم در جا یک آینه دراوردم و از صافی چیزم (اگه بازم فکرت رفت به اونجاها دیگه معلوم می‌شه خودت مشکل داری آخه کدوم خانومی چیزش صاف و کج می‌شه؟!) مطمئن شدم!

 

در طول این یکی‌ دو ماه اخیر، یه پا قناد شدم! باقلوا میپزم انگشتاتو می‌خوری، زولبیا بامیه درست می‌کنم که فکر میکنی‌ ماه رمضونه. کلوچه خرمایی میپزم (با خمیر همون باقلواهه!) که شده دیگه صبونهٔ ثابت آقای شوهر! امید وارم که توقع پیدا نکنه که تا آخر عمر این رویه ادامه پیدا کنه! مگه من چند سال می‌تونم هی‌ بپزم هی‌ لف لف بخورم و هی‌ از ترس چاقی هر روز برم باشگاه؟!

 

گفتم به جای اینکه علاقه شو به شیرینی‌ تقویت کنم بیام علاقه ش به شعر و شاعری رو شکوفا کنم!

 

رفتم بهش میگم ببین سعدی بزرگوار در کتاب بوستان خود فرموده: " پرتو نیکان نگیرد آنکه بنیادش بد است، تربیت نه اهل را چون گردکان بر گنبد است." حالا بخون ببینم که خوب البته اونم یه دور شیخ عجل رو توی گور بندری لرزوند!!! بعد هم به عنوان حسن ختام این شاهکارش، خواست مأخذ این منبع رو هم ذکر کنه و گفت برگرفته از "گوسفند سعدی!"

 

یعنی‌ منو میگی‌؟ رسما رو زمین ولو شده بودم و در همون حال قیافهٔ شیخ عجل خدا بیامرز اومد جلو نظرم که در حالیکه گوسفندشو زده زیر بغلش داره میره، با یک نگاه ملتمسانه از من می‌خواد که دیگه به فکرا حیای ذوق و هنر و این …‌ شعر ها نیفتم!

 

دیگه از کسی‌ که از بچگی‌ آمریکا‌ بزرگ شده چه توقعی می‌شه داشت؟ بعدم کسی‌ چه میدونه، شاید سعدی واقعا گوسفند داشته!

 

حالا کسی‌ میدونه مرغی که انجیر میخوره نوکش کجه دقیقا یعنی‌ چی‌؟ حوصلهٔ سرچ ندارم دیگه!

......  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388

سلام سمانه جان.

 تجربه شخصی‌ من میگه شام هرچی‌ سبک تر باشه بهتره. حالا اگه شما با همون ۶ تا قاشق برنج و خورش اونم یک شب در میون راحتی‌، به نظرم نمیاد مشکلی‌ وجود داشته باشه. پیاده روی هم خوبه یعنی‌ هر ورزش هوازی که عرق آدمو در بیار و حد اقل ۴۵ دقیقه باشه و تقریبا هر روز انجام بشه فایده داره. من به شخصه الیپتیکال رو ترجیح میدم چون اثرش قوی تره!

 این رژیمی‌ که من بهش رسیدم توش هیچ ممنوعیتی نداره، یعنی‌ خود من شکلات و کیک و این چیزا توی دو روز آخر هفته از دستم نمیفته. ولی‌ با این حال باید حواست به کالری‌هات باشه و مثلا اگه ویکند خودتو با شکلات خفه کردی مثل من، عوضش توی ۵ روز کاری شیرینی‌ نخوری و کلا میانگین کالری هاتو باید حدود ۱۴۰۰-۱۵۰۰ (این مقدار برای قدو وزن من است که هر روز میرم باشگاه) نگه داری.

 به چند نفر این رژیم رو یاد دادم نصف اون آدما باورشون نشد که من همه چیز میخورم، یکیشون حرف منو گوش کرده الان از ۸۵ کیلو شده ۷۰، در کمتر از ۶ ماه. یادت باشه که هرچی‌ وزن دیرتر بیاد پایین دیرتر هم میره بالا!!

باقلوا پزون در شب یلدا!!  چاپ
تاریخ : سه شنبه 1 دی ماه سال 1388

چند روز پیش داشتم بلاگ مرجان عزیز رو می‌خوندم که در مورد باقلوا نوشته بود. خوب همونجوری که میدونیم درست کردن باقلوا کار آسونی نیست و برای همین من من تا تونستم مرجان رو سوال بارون کردم و خلاصه تمام هم و غم من شده بود درست کردن باقلوا! 

 

مرجان لطف کرد و توی بلاگش در مورد درست کردن این شیرینی‌ خوشمزه توضیحاتی داد ولی‌ چون ماشالله خیلی‌ هنرمند است و مثل من تازه کار نیست بیشتر مقادیر رو چشمی اندازگیری میکنه که خوب باعث شد که من دوباره سوال بارونش بکنم! 

مرجان هم قول داد که در اولین فرصت برام کامل توضیح بده... 

 

مدیونید اگه فکر کنید من مثل بچهٔ |دم نشستم تا جواب ایمیل برسه. نه!  توی این یخ و برف بی‌ سابقه که باعث شد سگ هم از خونش بیرون نره چه برسه به |دم، ما دست شوشو رو گرفتیم و رفتیم سوپر مارکت که خوب البته به دلیل همون برف کذائی به کلی‌ توسط ملت همیشه در صحنه به طور کامل غارت شده بود و حالا بین خودمون باشه، در موقع عادی هم فکر نکنم این ادویه‌ها و وسایل باقلوای ایرانی‌ توی این مغازه پیدا میشد!! این بود که دست از پا دراز تر برگشتیم خونه. 

 

اما مگه این کرم درون میخوابید؟! روز بعدش که خوب به خاطر برف شدید بازم هیچ شغالی (!!) از خونش بیرون نمیومد ما پاشدیم تیک تیک رفتیم مغازهٔ هندی ها! اونجا پودر شکر، هل و جوز هندی رو پیدا کردم که خوب این جوز هندی از همش دیر  تر پیدا شد و هل ایرانی‌ از همه زود تر!

 

خلاصه، من با نصف مواد که نمیتونستم باقلوا بپزم می‌تونستم؟ نه. می‌تونستم؟! از طرفی‌ عقل سلیم میگفت که تا جواب ایمیل مرجان بیاد دست نگاه دارم. ولی‌ امون ا زون کرمه که افتاده بود به جون ما!

 

دوشنبه باز هم به دلیل همون برف کذائی نه من تونستم کار برم نه آقای شوهر. خوب حدس بزنید به جاش کجا رفتیم؟!  اقارو فرستادم پودر بادوم و شیر و وردنه (آره به قول معروف ما از این سیگار کشیدن فقط دو شاخهٔ محبتشو داشتیم!!) بخره. خوب دروغ نگم تخم مرغه رو تو خونه داشتیم!

 

وقتی‌ رفته بود اینا رو بخره، منم رفته بودم باشگاه ورزش، خلاصه خسته و کوفته از باشگاه اومدم، ساعت شش و نیم. رفتم تو آشپزخونه با ۳ تا دستور باقلوا که ز روی اینترنت پیدا کرده بودم و هر کدوم هم یه چیزی گفته بود!! 

 

خلاصه، یک پدری از ما دراومد که نگو. حالا دستورشو اگه خواستین میذارم، خمیرش توش شیر و تخم مرغ داشت و من اول کاری ندیدم که توی خمیر روغن هم باید ریخت! خلاصه بعدش که خوب به دست ما چسبید و تکه تکه پودر شد فهمیدم یه جای کار ایراد داره و خلاصه روغن رو شر شر ریختم توش که خوب آبکی‌ شد و بعدش کلی‌ آرد ریختم تا درست شد! یک خمیری درست کردم که نگو! مثل ماه شده بود. هرچی‌ با وردنه نازکش می‌کردم پاره نمی‌شد و خلاصه در شگفت بودم از این استعداد پنهان خودم!

 

مواد وسط رو هم به دلخواه خودم حدود ۷۰۰ گرم پودر بادوم ریختم با ۲ پیمانه شکر. بعدش ۳-۴ قاشق گلاب پاشیدم روش و خمیر لواش دوم رو گذشتم.

 

حالا گوشه ی ظرف طلایی‌ قهوه ای شده وسط ظرف کرم روشن، روشم شربت دادم که اونم باز من دراوردی بود و یه عالمه شکر داشت با ۱ کاپ آب و گلاب و آبلیمو.

حالا از خمیرش اضافه اومده بود که باهاش کلوچه خرمایی درست کردم! نشون به اون نشونی که من ساعت ۹:۳۰ از آشپزخونه اومدم بیرون وتا ساعت ۱  شب هی‌ پنج دقیقه یه بار رفتم به باقلوا هام سر زدم و وقتی‌ خوب سرد شد چیدمش توی ظرف پلاستیکی (خدا کنه حالا میرم خونه نچسبیده باشه کف ظرف!) که البته بلند کردن و چیدنشون توی ظرف خیلی‌ کار سختی بود، اینقدر که لطیف بودن.  

 

حالا در‌های ظرف‌ها بسته هستند و به پیشنهاد شوشو شب تا صبح توی یخچال گذاشتمشون که یه ذره سفت بشن. صبح که میومدم از یخچال در آوردمشون. حالا باید توی یخچال میذاشتم بمونن؟

 

پودر پسته هم نداشتم که تزیینشون کنم. حالا اینو دیگه توی دکان کدوم عطاری پیدا کنم؟!

 

 

 

خیکی خالدار این ترینینگ!!  چاپ
تاریخ : دوشنبه 11 آبان ماه سال 1388

اونجا کیه کیه، پشت کامنت کیه، آی‌پی شو من میبینم!

بازم خرس اومده، دنبال مرجانه، خال هاشو من میبینم!

 

توجه توجه! کامنت دونی بلاگ اینجانب مورد حملهٔ قبیلهٔ خیکیان از راسته خالداران قرار گرفت! شانس آوردیم بلاگ خوردنی نیست وگرنه اونم میخوردند!

 

معلوم شد این خالدار خانوم رو بهاش بیشتر از شوهرش حساس تره ها! هرچی‌ کامنت از طرف خود خالخالیش و رفقای بد تر از خودش دریافت کردم در مورد خرس کوچک بود! راست میگید، خرس کوچک زیاد منظورو نمیرسونه، بذارین یه لقب شیک دهان پرکن بهش بدم: خیکی خالدار این ترینینگ! (In-training)

 

و در نهایت، خالخالی جونم، تو اگه این وقتی‌ رو که صرف عوض کردن کامپیوتر، کامنت گذاشتن به نامه آدمای‌ مختلف و حسودی کردن به مرجان و بقیهٔ آدمای موفق دیگه میکردی صرف اون هیکلت میکردی الان اوضات این نبود!

 

خداییش خیلی‌ رو می‌خواد که به یکی‌ رو بندازی، کار انتقال خرس کوچک و آقای بزدلان و خودتو بندازی گردنش، بعدش تلکه اش کنی‌، ازش دزدی بکنی‌ آخر سر هم پر رو پر رو تشریف نحستو ببری توی بلاگ‌های مختلف و ا زون شخص خیر بدگویی کنی‌! یه ضرب المثل (!!) هست که میگه بابا تو دیگه کی‌ هستی‌؟ دست شیطونو بستی!  مصداق عینی حیا رو خورده آبرو رو قی‌ کرده خود خودتی!

 

هرکی‌ هم  که یهویی حس بچه شناسیش گل کرده و از خوندن پست من شاکی‌ می‌شه یه نگاهی‌ به گوشهٔ بالای سمت راست‌ این صفحه بندازه ! یه دکمه هست که وسطش یه ضربدر داره، اونو که بزنی‌ هم خودتو خلاص کردی هم مارو!! آخه یه ضرب‌المثل (!!) هست که میگه حقیقت تلخه!

 

حالا پارچه قرمز بالا، تماشاچیان حاضر، گاوه داره بدو میاد! HOLLA!

خیکی خالدار  چاپ
تاریخ : دوشنبه 4 آبان ماه سال 1388

من نمیخواستم چیزی بنویسم چون اصلا من جزو این ماجرا نبودم ولی‌ به نظرم خیلی‌ نامردیه که وقتی‌ به کسی‌ که آدم احترام میذاره و قبولش داره، توهین می‌کنن ساکت باشه.

 

من با اینکه توی بلاگم چیزی ننوشتم، و حتی خود اون شخص هم شاید تا امروز ندونسته باشه که خیلی‌ روحیه ا ش برام قابل تحسینه، ولی‌ می‌خوام اعتراف کنم که مرجان کسی‌ است که تو این دورو زمونه خیلی‌ وجودش کمیابه.  آدمی‌ که نیمهٔ خالی‌ لیوانو نمیبینه و با خوندن نوشته هاش فقط حس خوشبختی‌ به آدم دست میده خیلی‌ باید شخصیت مقبولی داشته باشه.

 

من خودم توی این مملکت غریب، جایی‌ زندگی‌ می‌کنم که به زیبایی‌ توی کل آمریکا‌ معروفه. ولی‌ تا وقتی‌ مرجان از کوچه یی که ازش رد میشد با آیفنش عکس نزاشت تو بلاگش، من یاد نگرفتم که زیبایی کوچه ‌ رو هم ببینم.

 

مرجان توی بلاگش نوشته بود که سالها پیش دلش مدل موی فلان هنرپیشه و عینک بهمان هنرمند رو میخواست و الان هردوشو داره. به نظر من آدمی‌ که اینقدر دقیق خوبی‌ هارو می‌بینه و زندگی‌ رو بر عکس اکثر ما، از جمله خودم با عینک بدبینی نگاه نمی‌کنه، خیلی‌ دوست داشتنیه.

 

حتما بالاخره توی زندگی این خانوم مشکل هم پیدا می‌شه، ولی‌ اینقدر مهربون هست که وقتی‌ می‌خواد پست جدید بنویسه فقط مطلب امید بخش مینویسه.

 

اون وقت آیا این انصافه که یه خیکی خالدار پیدا بشه و از حسن نیت این آدم استفاده کنه و پولشو بالا بکشه؟ تازه پر رو پر رو هم از کارش دفاع کنه! همین آدمان که باعث میشن دیگه کسی‌ به کسی‌ اعتماد نکنه دیگه!!!

 

راست میگن هرچی‌ درخت پر بار تره افتادگیش بیشتره. خیکی خالدار، شما الان هزارو یک مسالهٔ مهم تر از نوشتن اراجیف توی بلاگهات داری:

 

- اول از همه اینکه بری یه دستور غذایی‌ خوب پیدا کنی‌ تا از خیکی خالدار بودن راحت بشی‌ و تبدیل بشی‌ به لاغر خالدار! به خالت گیر ندادم چون همونجوری که گفتی‌ زنانو مردان بسیاری براش غش و ضعف می‌کنن! اونو خواستی‌ نگاه دار!!

 

 -دومین کاری که حتما باید بری بکنی‌ این یکی قبل از اظهار فضله (!!) و تبدیل حدیث به ضرب المثل، یه مطالعه بکنی‌ ... شعر ننویسی ضایع بشی‌ جلو این همه مردم!

 

 -خداییش موندم حیران از قدرت خدا! میگن خدا خرو میشناخت بهش شاخ نداد! حالا تو به آنکارا رسیدی اینجوری خودتو گم کردی اگه رسیده بودی کانادا و بجای رفتن استانبول پات میرسید آبشار نیاگارا چی‌ کار میکردی؟!!

 

 -رضا شاه “ما” را آدم کرد؟ راست میگی‌، حداقلش ما آدم شدیم، تو که هنوز خر موندی!! هار هم معلومه کیه دیگه، اونی‌ که پاچهٔ هرکی‌ از بغل بلاگش رد شه رو میگیره، از این به بعد یه تابلو سردر بلاگت بزن بنویس صاحب این بلاگ گاز می‌گیرد!

 

آهان، یه به قول تو  ضرب‌المثل(!!!) یادم اومد برات بنویسم:
شاعر میفرماید: اگر دین ندارید لا عقل آزاده باشید!!! این حدیث رو هم به دایره المعارف ضرب‌المثل هات اضافه کن!!!!

 

 

حالا دیگه برو یه چند تا نوشابه برای خودت و آقای بزدلان) که در تحمل کردن وجودت و ادامه این زندگی‌ واقعا لقب قهرمان برازندهٔ ایشان است (!!  و خرس کوچک باز کن و اگه خواستی‌ یه چند تا کارت تبریک هم برای خودتون پست کن. باشد که همگیتان رستگار شوید!!

حالا اگه باز از خوندن این همه پست علیه خودت نرفتی روی تختت بیفتی زار زار گریه کنی‌، به نمایندگی‌ از جامعه بلاگ نویسان شما را ملقب به لقب سیب زمینی‌ می‌کنیم!

 

من نه نوشته هاتو میخوندم و نه خواهم خوند. فقط متاسف شدم که یک شخصی‌ که خودش در حسرت همه چی‌ میسوزه، بخواد با حسادتش وجهه کس دیگری رو خراب کنه، حیف از مرجان که خواست توی نمک نشناس رو از نکبت بکشه بیرون! خلایق هرچه لایق!!!

 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>