الان توی ذهن من فقط یه مرغه که نوکش کجه! خوب ا زون مزخرفاتی که تا همین چند هفته قبل تو ذهنم بود و منو وادار کرد که اون دو پست حذف شدهٔ قبلی رو بنویسم که بهتره!
جریان مرغه هم از اینجا شروع شد که نمیدونم داشتم روی اینترنت دنبال خواص انجیر میگشتم یا داشتم یکی از این کتابای شاخ و دم دار تاریخی رو میخوندم که یکهو چشم خورد به این ضربالمثل: مرغی که انجیر میخوره نوکش کجه! منم از قضای روزگار همون موقع انجیر توی دهنم بود و برای اینکه از کاج نبودن چیزم (دهنم دیگه بابا چقدر منحرفی تو!) مطمئن بشم در جا یک آینه دراوردم و از صافی چیزم (اگه بازم فکرت رفت به اونجاها دیگه معلوم میشه خودت مشکل داری آخه کدوم خانومی چیزش صاف و کج میشه؟!) مطمئن شدم!
در طول این یکی دو ماه اخیر، یه پا قناد شدم! باقلوا میپزم انگشتاتو میخوری، زولبیا بامیه درست میکنم که فکر میکنی ماه رمضونه. کلوچه خرمایی میپزم (با خمیر همون باقلواهه!) که شده دیگه صبونهٔ ثابت آقای شوهر! امید وارم که توقع پیدا نکنه که تا آخر عمر این رویه ادامه پیدا کنه! مگه من چند سال میتونم هی بپزم هی لف لف بخورم و هی از ترس چاقی هر روز برم باشگاه؟!
گفتم به جای اینکه علاقه شو به شیرینی تقویت کنم بیام علاقه ش به شعر و شاعری رو شکوفا کنم!
رفتم بهش میگم ببین سعدی بزرگوار در کتاب بوستان خود فرموده: " پرتو نیکان نگیرد آنکه بنیادش بد است، تربیت نه اهل را چون گردکان بر گنبد است." حالا بخون ببینم که خوب البته اونم یه دور شیخ عجل رو توی گور بندری لرزوند!!! بعد هم به عنوان حسن ختام این شاهکارش، خواست مأخذ این منبع رو هم ذکر کنه و گفت برگرفته از "گوسفند سعدی!"
یعنی منو میگی؟ رسما رو زمین ولو شده بودم و در همون حال قیافهٔ شیخ عجل خدا بیامرز اومد جلو نظرم که در حالیکه گوسفندشو زده زیر بغلش داره میره، با یک نگاه ملتمسانه از من میخواد که دیگه به فکرا حیای ذوق و هنر و این … شعر ها نیفتم!
دیگه از کسی که از بچگی آمریکا بزرگ شده چه توقعی میشه داشت؟ بعدم کسی چه میدونه، شاید سعدی واقعا گوسفند داشته!
حالا کسی میدونه مرغی که انجیر میخوره نوکش کجه دقیقا یعنی چی؟ حوصلهٔ سرچ ندارم دیگه!